مداد سفید    

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد

نگهداری دیوانه    

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کسی جای دراین کلبه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد
کسی تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
ramin

salam matalebe veblaget bahale khoshhal misham ye sari ham be man bezani..[من نبودم]